تبليغاتX
فروردینگان

فروردینگان

ادبی

دوباره خیابونا خیس شدن ، بارون زده

زمینم از خوشگلی ، طعنه به آسمون زده

دوباره پر از هیاهوی غریبی شده دل

دوباره هوای عاشقی زده به قلب غافل

تو نگاه قطره ها ، عکس چشای ناز تو

توی گوشم می پیچه صدای مثل ساز تو

یاد اون پرسه زدن ها ، با تو توی بارونا

یاد اون تر شدنا ، بیخودیا ، خندیدنا

دیگه نیستی ، ابر چشمام می باره روی زمین

چشم و هم چشمی گونه هام رو با زمین ببین!

دوباره خیابونا خیس شدن . بارون زده

زمینم از خوشگلی ، طعنه به آسمون زده...

 

امروز پیاده بودم. اتومبیل نیاوردم تا فرصت دیدن باران از پشت پنجره تاکسی و فرصت قدم زدن در جاده قدیم شمیران را داشته باشم. چه رویایی! ترانه پس از مدت ها جوشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط بهنام درخشان  | 

 

چوپان پیر قصد بازنشستگی داشت . پسر جوانش را خواند و گفت :

" من پیر و فرتوت شده ام ، وقت آن است که عصای دست پدرت شوی. گله را به چرا، به صحرا ببر که این زبان بستگان ، پس از من روزی و سهم تواند."

پسر ، دست بر دیده نهاد و گفت : "هزار سال عمرت دراز باد پدر! به چشم. چه چیز بالاتر از حکم تو و چه خوبی بالاتر از کمک به پدر؟"

پیرمرد شاد شد ، پیشانی جوان را بوسید و گفت : " آفرین پسرم! مباد که غافل شوی که گرگ ها در کمین اند . و اگر خواب تو را فراگرفت ، این جمله ها را بگو" :

             یا ابوالفضل عباس! گوسپندانم را نگهبان باش. هر سال یک بره ی سالم و پروار ، نذر دو دست بریده ات می کنم

پس پسر روانه شد.

پیرمرد آن روز را به استراحت و کارهای شخصی پرداخت. حمام رفت و حنا نهاد ،ای –میل هایش را چک کرد و چند sms فرستاد که مخابرات را هنوز تحریم نیافتاده بود.

پسین آمد و پسر باز آمد. با نیمی از گله ، آشفته و لاشه ی گوسپندی در بغل.

پیرمرد به زحمت برخاست و نالید : " چه بر سرمان آمده؟ مگر نگفتی آنچه تورا آموختم؟ "

گفت : " خواب مرا در گرفت. رو به آسمان گفتم : خدایا! گله را به تو می سپارم که تو بهترین نگاهدارنده هایی. برخاستم و دیدم گرگ در میان گوسپندان افتاده "

پیر بر سرش کوفت که : "مگر نگفتمت به ابوالفضل بسپار؟"

گفت : "نه مگر می گویند : فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین؟"

گفت : "نادان! تو حضرت را ذینفع گردانیدی با نذر. وگرنه خدا می گوید : گله و گوسپند و صحرا و گرگ و چوپان ، همه از آن منند. این را روزی آن می نهم!"

جوان ، مات از این نکته و تکه ، فریادی کشید و سر در کوه نهاد.

 

با سپاس از عبدالحسین خان درخشان که تم این قصه ، روایت اوست.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت   توسط بهنام درخشان  | 

 

یه روزی سر روی شونه ت می ذارم ، زار می زنم

می رم این "دوسِت دارم" رو همه جا جار می زنم

نازنین ! می خوام دیگه حرف و حدیثی نباشه

بذاریم گذشته ها ، تو خنده هامون گم بشه

دیگه از خاطره ها ، گلایه فایده نداره

سر حرفو باز کنی ، یه دنیا ماتم میاره

پس بیا فقط بگم دوسِت دارم، عاشقم و دیوونه

هی نگیم تو گوش هم : "کی واسه کی می مونه؟"

پیش پای من وتو ، یه جاده ی دور و دراز

دور و بر گل های سرخ . تو رو خدا تنهام نذار

تو خودت بهاری بانو ! دل من خزون شده

دست نماز بگیر برای عشقمون ؛ ببین ! اذون شده !

 

شاید که تکرار باشد. اما حسی قریب به همان دوران ، که حالا دوباره دارم ، باعث بازنوشتن این ترانه شد.

همین!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط بهنام درخشان  | 

چند گاهی پیشتر ، در یکی از نوشته های همین مجاز،  سخن از رویدادهای یک روز پرمشغله ام گفتم و آنچه از بدی و پلشتی ، پیرامونمان را گرفته . اینکه انگار ما مردمان ایران زمین ، بشکه ای باروت شده ایم ، فراهم ، لنگ یک شرر! روز را خسته تر از همان که بودم انجام رسید و خانه ، جایی شد برای لیوانی چای و نیمه ای سیگار و حوصله ای که نبود و یادهایی که یورش آوردند . همان که همیشه هست!

چند روز پیش، اما، برگ برگشت انگار تا بخت برنگردد! به دنبال نشستی کاری ، سر از عباس آباد درآوردم. مذاکراتم به بن بست خورد و پس از پذیرایی،  از دفتر کارشان خارج شدم. پیاده بودم وگذارم به خیابان سهروردی افتاد. خیابان فرح. خیابانی که بسیار دوستش می دارم.

غرق اندیشه های کار و معاش، نگاهم به درختی افتاد که انگار از روح شما سبزتر و نورانی تر بانو! ماندم تا سیر ببینم این بالا بلند روشن را. شکوهی نداشت چون سرو. یا باری چون گیلاس. اما به غایت زیبا و افسونگر. دلم را برده بود و اگر نگاه مغازه دار همسایه نبود، باز می ماندم. ناموس محله شان بود انگار! راه شدم اما انگار سبک. مست ملاقات جادویی ام با تک درختی که تا به حال ندیده بودم.

چند گز که رفتم دکانی دیدم که پر از یاد! یخچال ایستاده، میز و صندلی های کوچک، سینی های غذا، نان های سپید ساندویچی، جعبه های نوشابه و طبقه های پست سر بارمن که انگار هنوز آنجا چیزی هست! انگار دوباره می شود یک شیشه آبجو شمس و دو گیلاس عرق کشمش الی بش سرکشید! با زیتون و کالباس خشک! روحم پر کشید تا داخل مغازه. اما فقط بندری مهیا بود و پپسی! باشد!  همین خاطره بازی ذهنی ما رابس...  سیر و کیفور بیرون زدم و سیگاری گیراندم.

پیاده رو خلوت بود و دختر و پسری که نمی دانم چه نسبتی داشتند ، (مهم هم نیست) قدم می زدند. آنچنان زیبا و هماهنگ و شاد که فقط توانستم به نظاره بایستم. حظ می کرد آدم از این دو که شاید به بیست سال هم نمی رسیدند. آرزوی پایداری شادی شان را با نگاهم که نباید خیره می ماند هدیه دادم که نمی دانم دیدند یا نه. مهم هم نیست. کیف ما از ساده ترین هرآنچه نمی دیدم ، جور می شد!

کمی جلوتر ، نگاهم به آشنایی افتاد . ناصر خان حجازی بود و دوستی از دوستانش که پیاده گز می کردند چون من! اما به تعجیل. پیش رفتم. عرض سلامی و سپاسی به خاطر صحبت هایش در برنامه ی آقای کوثری. آنجا که آن متظاهر ، "حاجی مایلی" را رسوا می کرد. آن زمان که کسی را شهامت این همه نبود. چند پرسش از تیم و کار بعدی ، چاق سلامتی و آرزوی توفیق ، باقی ملاقات شیرینم بود در آن ظهر بهاری که انگار می خواست با من بسازد این بار!

آنچنان منتظر دیدن چیزی خوشایند و تازه بودم که یافتم! زنگ خانه خورده بود! چند دختر دبستانی شاید 8-9 ساله کیسه ای بامیه خریده بودند . خنده هاشان چنان از ته دل بود که سر و ته دل من رفت! چنان طراوت و پاکی را فقط در فرشتگان می جوییم و هرگز ندیده بودم انگار که پیش پایمان کیانند! دسته از کنار زنی دستفروش گذشت و خنده ها مجال نداده بود که ببینندش. یکی از آن میان که از اتفاق زیباترینشان بود و شاید به جهت نگاه پاکش اینگونه به من القا می شد ، برگشت. به سوی دستفروش دوید و تعرفی از بامیه! زیباترین تعارفی که دیده بودم! همه ی شعف و شادی یک ساعته ام در بغضی نرم نشست و آرام آرام آب شد...

چقدر در آن یک ساعت خوشبخت بودم که هنوز از آن می نوشم و تمام هم نمی شود! همان دریچه که فروغ می خواست تا از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرد. چه خوشبختم، چه رها...

ببخشید! زندگی دکمه ی Pause ندارد؟  من همینجا را دوست دارم! لطفا مرا نبرید. آرام می شوم... خودم آرام می شوم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط بهنام درخشان  | 

 

روز از نیمه گذشته بود و من خسته از آنچه نامش زندگی ست ، غرق در" نمی دانم چه"ی  همیشه.

لیوان چای داغ ، سکوت ، سیگار و من که به دنبال خاطره ای از آن همه دوری ها و صبوری ها می گشتم تا بهانه ای برای بغض ترک ناخورده ام بیابم.

صدای آشنایت از کجای یادهایم می آمد که اینچنین وجودم را مسخ می کرد؟ و باز هم من که مثل تندیس ماسه ای جادو شده ، هی فرومی ریزم و باز ساخته می شوم.

گفتم ((شما)) و خطابم به ((تو)) بود. احوالی از ((سنا)) و گپی از آن بخاری هیزمی قدیمی ، گوشه ی کافه رز سفید. یاد فنجان های قهوه که پر و خالی می شد و هدیه های کادوپیچ زیبا که رد و بدل می شد! عروسک ، کتاب ، شکلات ، نگاه ، تمنا ، بوسه...

آه! چه زود پیر شدم و چه آسان جوان می شوم!

گفتی ترانه ی تازه ات را بخوان و من ساز در کوک بیات داشتم.

گفتی بار گناهی بر دوش می کشی و من خواستم تا جمله ای ، داستانی ، روایتی آغاز کنم تا مگر بردارم آن بار.  راستی برداشتم؟

گفتی دلت هم کمی تنگ شده بود و من گفتم حال همه ی ما خوب است. بهتر که باور کنی بانو.

آفتاب حوالی ما تا همین دیروز می تابید . اما چرا من سردم است؟ ((من سردم است و گویی هیچگاه گرم نخواهم شد.))

حواسم نیست . مهمل می نویسم انگار . باید یروم سراغ تنگ شراب کهنه ی مانده از سالهای بودن. هجرتت سخت گذشت...

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت   توسط بهنام درخشان  | 

 

انگار بیهوده می کوشم دلم را از هوای ابری این روزها سوا کنم.

آخرین بوسه ی ناسیرابی که از لبان کفر چشیدم ، دلم پرسه خواست. تا آخر پرچین ایمان ، رفتم و هی ترانه خواندم! ترانه هایی تر ، ترانه هایی تازه تر از برگ ،  ترانه ی رسوای باد ، ترانه ی شرمگین عشق ، ترانه ی تشنه ی باز بوسه ، ترانه ی تلخ تکرار!

آه! این منم. سرباز همیشه . که در دالان دراز تاریخ ، خوب و بد ، از دیگران و هواهاشان پاسداری می کند .

گاه شوراندند مرا که به الحاد بتازم. دیدم اما که خود کفر مطلق بودند! گاه پاره ای از خاک خدا را حصار کشیدند و گفتند بر این خاک و برای این خاک بمیر .

این ظلم تاوان است . این ستم غرامت .

اینک من! سرباز همیشه .خود بر سر و زره بر تن . بی اسب و بی افزار . آماج هر چه تیر که دارید و ندارید . پاهایم که دیگر نای رفتنشان نیست ، لقمه های چرب مین هایتان . چشمانم کم سو تر از آن است که به برق شمشیرهایتان ببخشم . آن هم نشان تیر دوشاخ گز شما! بگذار من اسفندیار باشم و شما همه ی افتخار یک ملت! و دستانم ... دستانم که رقصنده ی بی مثال صحنه های بزم کسان آشنایم بود ، اینچنین در سوز خشک بادهای رزم شما فرو می ریزد... فرو می ریزد... فرو می ریزد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت   توسط بهنام درخشان  | 

 «شهرام درخشان» مستندی را با نام «مردمی که همه چیز، همه چیز، همه چیز، دارند» در مورد کپی برداری فرهنگی و هنری کشورهای خلیج فارس از نمادهای فرهنگی هنری ایران، می سازد.
«شهرام درخشان» مستندساز در گفت وگو با خبرنگار سینمایی فارس گفت: مستندی را با نام «مردمی که همه چیز، همه چیز، همه چیز، دارند» در دست ساخت دارم که در مورد استفاده فرهنگ و هنری ایرانی در کشورهای خلیج فارس است.
وی ادامه داد: به طور مثال نمادهای مشخص معماری سنتی ایران در آن مناطق به شدت استفاده می شود و فرهنگ ایرانی را به راحتی می توان در آنجا جستجو کرد.
درخشان افزود: فیلمبرداری بخش خارجی این مستند در پایان ماه رمضان و در کشور امارات به عنوان سمبل کشورهای عربی صورت می گیرد.
این مستندساز به فارس گفت: تحقیقات گسترده ای برای ساخت این مستند انجام داده ام که حدود ۴ ماه طول کشیده است.
وی ادامه داد: موضوع این فیلم مستند، بسیار خاص است و درباره نداشتن هویت فرهنگی خاص در کشورهای عربی است چرا که در کشورهای عربی، معماری و فرهنگ ایران را به عنوان فرهنگ خود جا می زنند و حتی توسط ایرانی ها، معماری سنتی ما در آنجا گسترش یافته است.
براساس این گزارش، تصویربرداری این مستند، سه هفته پیش در تهران آغاز شده و مناطق جنوبی کشور نیز به زودی تصویربرداری خواهد شد. بخش های از این مستند نیز در یزد کار می شود.
«مردمی که همه چیز، همه چیز، همه چیز، دارند» به تهیه کنندگی شهرام درخشان و مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی در حال ساخت است.

منبع : خبرگزاری فارس

پیش از این هم برادر عزیزم شهرام مستندهای بسیاری ساخته اما این یکی و نیز مستند "پارسا دارایا" به شدت مورد علاقه ی من است. به شهرام عزیزم دست مریزاد گفته و افتخار می کنم!

از همه ی دوستان خوبم به دلیل این غیبت کبرا پوزش می خواهم. به بزرگواری شما امیدوار بودم.

تا بعد... یاحق.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت   توسط بهنام درخشان  | 

 

تابستان امسال هم انگار شمشیرش را از رو بسته برای این ذهن بیمار و تبدار ما.

بامدادش ، ناگهان ، رگ زیبای شب را می زند و پسین زودگذرش از پس عصرهایی گرم و کشدار ، با خنکای حصیر پنجره می جنگد.

هنوز به خرداد خمار مشغول بودم که گفتند "ستاره" هم به دنبال "رها" رفت. داغ بر داغ و بغض در بغض ، چشم انتظار رنگ بازی پاییزم تا یاد آن بانوی یگانه که در غربت ، هجرتی ابدی کرد.

خبر می رسد جهودان منطقه توپ گردانده اند سوی رهایی بخشان . خبر می رسد عمو سام ناو می راند به دریای پارس. خبر می رسد روس ها دندان تیز می دارند تا چند استان دیگر شمالی. خبر می رسد دل مادری لرزید.

 

شنیدم داریوش در پرسپولیس به تخت نشست. زهرخندی از این قیاس مسخره برلب نشسته بود که شنیدم بابک روی تخت بیمارستان است. شنیدم گفتند یک لامپ خاموش کنید که فرصت نکردیم برقی تولید کنیم. نگاهم به تک چراغ سقف افتاد و... سیگاری در تاریکی گیراندم.

 

تشنه ام. گلویم از تشنگی و تیرگی می سوزد. الکل هنوز ممنوع است و مستی اردیبهشت هم ، امسال زود پرید.

 

جام ملتهای اروپا رو به تمام است و این دلخوشی چندروزه هم. ایتالیای من آزار هوادارانش را پس از آن قهرمانی شیرین آغازید. هنوز دنبال برگومی و ریورا هستم! یا روبرتو و الکس! این مانکن ها دلم را نمی برند.

 

بگذر بانو. از من هم که بی حوصله ام. کمی هم شما مقصرید. بی حوصله ام کردید.

سیگارم کجاست؟

تا بعد ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت   توسط بهنام درخشان  | 

 

نفس شمع گرفت .

 

نبض ساعت سکته کرد .

 

بغض آیینه شکست .

 

 

هجرتت سخت گذشت .

 

farvardingan.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت   توسط بهنام درخشان  | 

 

بنگر به جهان!

چه طرف بربستم؟

-هیچ!

وز حاصل عمر چیست در دستم؟

-هیچ!

شمع طربم. ولی چو بنشستم...

                                            هــــیچ!

من جام جمم. ولی چو بشکستم...

                                           هــــیچ..

                 "خیــــــام"

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت   توسط بهنام درخشان  |