چوپان پیر قصد بازنشستگی داشت . پسر جوانش را خواند و گفت :
" من پیر و فرتوت شده ام ، وقت آن است که عصای دست پدرت شوی. گله را به چرا، به صحرا ببر که این زبان بستگان ، پس از من روزی و سهم تواند."
پسر ، دست بر دیده نهاد و گفت : "هزار سال عمرت دراز باد پدر! به چشم. چه چیز بالاتر از حکم تو و چه خوبی بالاتر از کمک به پدر؟"
پیرمرد شاد شد ، پیشانی جوان را بوسید و گفت : " آفرین پسرم! مباد که غافل شوی که گرگ ها در کمین اند . و اگر خواب تو را فراگرفت ، این جمله ها را بگو" :
یا ابوالفضل عباس! گوسپندانم را نگهبان باش. هر سال یک بره ی سالم و پروار ، نذر دو دست بریده ات می کنم
پس پسر روانه شد.
پیرمرد آن روز را به استراحت و کارهای شخصی پرداخت. حمام رفت و حنا نهاد ،ای –میل هایش را چک کرد و چند sms فرستاد که مخابرات را هنوز تحریم نیافتاده بود.
پسین آمد و پسر باز آمد. با نیمی از گله ، آشفته و لاشه ی گوسپندی در بغل.
پیرمرد به زحمت برخاست و نالید : " چه بر سرمان آمده؟ مگر نگفتی آنچه تورا آموختم؟ "
گفت : " خواب مرا در گرفت. رو به آسمان گفتم : خدایا! گله را به تو می سپارم که تو بهترین نگاهدارنده هایی. برخاستم و دیدم گرگ در میان گوسپندان افتاده "
پیر بر سرش کوفت که : "مگر نگفتمت به ابوالفضل بسپار؟"
گفت : "نه مگر می گویند : فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین؟"
گفت : "نادان! تو حضرت را ذینفع گردانیدی با نذر. وگرنه خدا می گوید : گله و گوسپند و صحرا و گرگ و چوپان ، همه از آن منند. این را روزی آن می نهم!"
جوان ، مات از این نکته و تکه ، فریادی کشید و سر در کوه نهاد.
با سپاس از عبدالحسین خان درخشان که تم این قصه ، روایت اوست.